روزهای بی تب و تابم همچنان در تپش لحظه هایی مبهم گرفتار است.
آسمان بی پناهم خالی از نور و تاریکی است.
دنیایم را خیال برد.
دیواری بلند راه آرزوهای محالم را سد کرده....
از دیروزم فقط بالشتکی خیس از اشک به یاد دارم............
بالشتکی که شاهد بیداری شبانه ی من بود.
دستم به دست سرد ناامیدی قفل شده است و راهی جز ادامه ندارم........
ادامه ای که به تکرار دیروزهایم منجر میشود.......
و در پس همه ی این سردرگمی ها.........
بین این همه درد و آه و ناله......
رویایی دارم به قشنگی رهایی از این اوضاع اسف بار....
رویایی که نامش تو است.....
تویی که در هر لحظه بر من تاریک میتابی.....
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دمت گرممممممممممممممممممممممممم.
بگو پس از کدامین بارش چشمهایم آفتاب چشمهایت را خواهم دید