روزهای بی تب و تابم همچنان در تپش لحظه هایی مبهم گرفتار است.

آسمان بی پناهم خالی از نور و تاریکی است.

دنیایم را خیال برد.

دیواری بلند راه آرزوهای محالم را سد کرده....

از دیروزم فقط بالشتکی خیس از اشک به یاد دارم............

بالشتکی که شاهد بیداری شبانه ی من بود.

دستم به دست سرد ناامیدی قفل شده است و راهی جز ادامه ندارم........

ادامه ای که به تکرار دیروزهایم منجر میشود.......

و در پس همه ی این سردرگمی ها.........

بین این همه درد و آه و ناله......

رویایی دارم به قشنگی رهایی از این اوضاع اسف بار....

رویایی که نامش تو است.....

تویی که در هر لحظه بر من تاریک میتابی.....

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دمت گرممممممممممممممممممممممممم.

حالم بسی آشفته است؟

از چه گویم که کسی حالم نداند......

پس پرده اشک هایم احسانی وارونه است که بر خلاف برون آفتابیش,درونی همیشه بارانی دارد...

بحث فریاد نیست که داد تکراریست

بحث حال ما آهی است که حتی خدا هم نشنود...

و جز این داری نداریم تا برایش شادمان باشیم.....

حال هر روز ما این است و داستان هر روز ما را کس نتواند داند.


فردایم در دلشوره ی این شب سرد گم شده است

و هرچه از شبم میگذرد دیروزتر میشوم.

طوریکه که انگار فردایی درکار نیست.

میترسم بعد شب فردا نشود , بی تو شوم....

بی تو من رنگ تیره ی امشب شوم.

بر من برگرد که بودنت تضمینی برای بودنم بود

حال در نبودت روزهایم بی ضمانت میگذرد

بر من دیروز صفت آشفته باز گرد...

نگذار در خلا بی تو بودنم سنگ مزار روحم شوم.

روح آشفته ام را تنها رها نکن

نگذار در این بی کسی ها از روحم هم جدا شوم.