دل بی رحم تو
کاش در تو آغاز را می دیدم در چکه های محبتت هر چند ناچیز.
اما باید با ناچیز آغاز کرد ولی ناچیز دلم در دلت جای نمی گیرد وقتی دلی
به اندازه ی تمام اقیانوس ها داری.
و در تو درک نیست,درک عشقی به پهنای تمام آسمانها.
درکه ای به اینکه شکستن قلب عاجز من گناه نیست وقتی قلبی
آکنده از غم دارم و سینه ای پر از درد.
تمام نفسهایم بوی ناامیدی می دهد وقتی آغوشت گرمی جان بخشیدن
به تن یخ زذه ی مرا ندارد و تن من یارای گرم کردن دلت را.
سالها سکوت و ستاره و ماه غم خوار من بوده اند و امید وصال آرزوی من.
سالها اشک و آه رفیق وفادار من بوده اند و دوریت سایه ی من.
رفتنت از من گذشتن را در وجودم اثبات کرد اما گذشتم از گناهت,
گناهی به بزرگی دل بی رحمت.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:16 توسط احسان
|
بگو پس از کدامین بارش چشمهایم آفتاب چشمهایت را خواهم دید